به تو اي روشني, دل اي عشق ,اي هستي من
به تو مي انديشم
به تو اي خداي محراب دلم به تو اي گل,به تو اي ماه دلم
به تو مي انديشم
در سكوت سايه ها, در صداي گريه ها , در عذاي دل خود
به تو مي انديشم
در فراسوي خيالي مبهم كه مرا مي برد از فرش به عرش
به تو مي انديشم
و تو را مي خواهم, كه صفاي دل من تازه كني
كه دلم پاك كني از هر غم
سر به سوداي تو دادم گل من
گل سرخي كه به من دل بخشيد
كه به تنهايي نالان پرستوي دلم, گل احساس و ترنم بخشيد
ان كه از عشق به خود, خاك مرا, روح داد, عشق داد
من در اين تاريكي,پي تو مي گردم, پي يك حس غريب, پي قانون حيات
و تو را در پس هر كوچه ي تنهايي و غم, مرحمي مي يابم بر زخمم
تو همه عشق و صفا, ريخته در جام جهان و مرا اكنده روح نهان
روح من ,دل من, همه از شور تو سرشار صفاست
تو به من جان بخشيدي و صفا,تو به من دل دادي, پر از عشق خدا...
باز هم براي تو
هنوز
هم عاشقانه هايم را
عاشقانه
براي تو مينويسم
هنوز
هم در ازدحام اين همه بي تو بودن
از
با تو بودن حرف ميزنم
هنوز
هم باور دارم
عشق
ما جاودانه است
اينروزها
ديگر پشت پنجره مينشينم و
به
استقبال باران ميروم
ميدانم
پاييز
هنوز
هم شورانگيز است
ميدانم
يکي از همين روزها
کسي
که نبض زندگي من است
کسي
که تمامي نفسهاي من است
کسي
که جز تو نيست
باز
ميگردد
ميدانم
تمام ميشود
و
ما رها ميشويم
پس
بگذار بخوانم:
تو
اولين عشق منو
آخرين
عشق من تويي
نرو
منو تنها نذار
که
سرنوشت من تويي

چقدر خوب و روشن است نمای چشم های تو
نميرسد ستاره ای به پاي چشم های تو
به ماه خيره می شوم فقط و گريه می کنم
دلم که تنگ ميشود برای چشم های تو
و هی مرور ميکنم نگاه اول تو را
اگر نمی رسد به من صدای چشم های تو
تو تاکه پلک ميزنی به سجده ميرود دلم
به پيشگاه اعظم خدای چشم های تو
شبی خراب می شود حصارهای فاصله
و آب می شود دلم به پای چشم های تو...
پرسید چقدر مرا دوست داری ؟
سکوتی کردم چند لحظه به چشمهایش خیره شدم ،گفتم :
دوستت دارم به اندازه ای که عاشقم عاشق یک عاشق واقعی عاشق تو ...
عاشقی که برای رسیدن به تو لحظه شماری میکند ،
به اندازه تمام لحظه های زندگی ام تا آخر عمرم عاشقم !
به عشق اینکه تو را تا آخرین نفس دارم ،دوستت دارم !
به عشق اینکه گاهی با تو و گهگاهی به یاد تو در زیر باران قدم میزنم عاشق بارانم
به عشق آمدن باران و به اندازه تمام قطره های باراندوستت دارم !
به عشق تو به آسمان پر ستاره خیره میشوم ،به اندازه تمام ستاره های آسمان
دوستت دارم !
به عشق دیدن تو بی قرارم ، تا تو را دارم هیچ غمی چیز غم دلتنگی ات در دل ندارم،
به اندازه تمام لحظه های بیقراری و دلتنگی دوستت دارم ...
من که عاشق چشمهایت هستم ، عاشق گرفتن دستهای مهربانت هستم ،
به عشق نگاه به آن چشمهای زیبایت دوستت دارم ..
لحظه های عاشقی با تو چقدر شیرین است ، آنگاه که با تو هستم یک لحظه تنها ماندن
نفسگیر است !
به شیرینی لحظه های عاشقی دوستت دارم !
من که تنها تو را دارم ، از تمام دار دنیا تنها تو را میخواهم ، تو تنها آرزویم هستی
به اندازه تمام آرزوهایم که تنها تویی ، به اندازه دنیا که میخواهم دنیا نباشد و تنها تو
برای من باشی ، به اندازه همان تنهایی که یا تنها با تو هستم و یا تنها به یاد تو ای
عشق من ، ای بهترینم به عشق همه این عشقهادوستت دارم !
پرسیدم به جواب این سوال رسیدی؟
اینبار او سکوت کرد و اینبار او با چشمهای خیسش به چشمهایم خیره شد!
اشکهایش را پاک کردم و این سکوت عاشقانه همچنان ادامه داشت
و باز گفتم : به اندازه وسعت این سکوت عاشقانه که بین ما برپاست دوستت دارم !
به عشق این لحظه های انتظار دوستت دارم
به تو نوشتن همیشه برایم سخت بود…واژگانی ندارم که مرا یاری کنند…
نمی دانم شاید تو خود نیز نمی دانی که برای من کیستی؟ چیستی؟
امیدی؟ رویایی؟ آرزویی؟ عشقی؟نه فراتر از عشق…شاید زندگی…شاید خالص ترین دار و ندارم که تنها از آن من است…تو بگو چیستی؟ شاید خود نیز نمی دانی…
یار منی؟ عشق منی؟ نه فراتر از عشق…عمر منی…زندگی من…شاید تنها کسی که امید منی برای عبور از کوچه پس کوچه های تاریک خاطراتم…تو بگو برای من کیستی؟ خود نیز نمی دانی…
شاید تو نیز نمی دانی که چقدر بزرگی برایم …چقدر پر نوری حتی در سایه روشن خاطراتم،حتی در گذشته های بی فروغم که غافل بودم از روییدن تو ،از بودن تو،از دل دادن تو…
و چقدر پشیمانم،به اندازه ی تمامی غم های گذشته پشیمانم ،از تورا ندیدنم، از تورا ندانستنم…
اعتراف می کنم پشیمانم از آن غرورو آن صبوری...
چقدر دلسوخته و غمگینم از ندانسته آزردن تو، غمگینم از شکستن دل عاشق تو…
کاش نه اینگونه که پیش تر از این خبر از دل عاشقم می گرفتم. پیش تر از این نعمت با تو بودن را داشتم...
چقدر سخت است به تو رسیدن در هجوم سایه ها و در این گمراهی اندیشه ها...
اما چه امید بزرگیست در دلم رسیدن به تو را...و دلم چقدر خسته است از نداشتن ها از این فاصله های اجباری، از این ترس های تکراری.دلم چقدر خسته است...
در این راه دراز قسمت من شب بود و شب است و تو تنها نوری، که پیوند می دهی مرا با آفتاب...تنها امیدی که می دانم می رسانی مرا به روز...
و اما روزی دیگر خواهد شد در کنار دل عاشق تو...روزی خواهد آمد و خواهد گذشت آنچه از دردها در خاطرمان مانده...
من به این آروزی پاک ایمان دارم...
...Writing to you was always difficult for me…I have no words to help me
؟I don’t know, maybe you don’t know too that who are you for me? What are you
Hope? Dream? Wish? Love? No, premier than love…maybe life…maybe my pure asset that is just mine…you say, what are you? Maybe you don’t know too
My Sweethear? My love? No premier than love…you are my lifetime…my life…maybe you are my only hope to pass the ark alleys of my memories… you say, who are you for me? You don’t know too
Maybe you don’t know too that how you are valuable for me…how you are bright even in dark memories of my mind, even in my brightless pasts that I was unconscious of you, of your growing, of your falling in love…
And I am regretful, in the amount of past's grief, from cant seeing you, from don’t knowing you…
...I confess I am regretful from that proud and being patient
How I am dolesome from annoying you unconsciously, I am dolesome from breaking your lover heart…
I wish I can understand my lover heart before, I wish I have the gift of being with you before this…
It is so hard to consummate with you in infestation of shadows and in this aberrance of thoughts…
But I have a big hope in my heart for this joiner…my heart is so tired from don’t having you, from these mandatory distances, from these repetitious fears,my heart is tired…
In this long way my fate was night and is night, and you are just brightness that connect me to the sun…only hope that I know receive me to the morning…
And but it will be other day beside your lover heart, a day will come and all the memories in our mind from distresses will be forgotten…
...I have belief to this pure wish
یک روز تابستانی هفدهم تیر ماه سال 136۰



اشکی چکید بر زمین ...



اشکی از چشمان یه پسر کوچولوی ناز ...



صبح تمام شد و آن روز بود که برای اولین بار صبحی دیدم



حالا سالها گذشته و دوباره سالی بر سالهای زندگی پسر کوچولو افزوده می شود



می شنو ی ؟؟؟



از همه سو می گویند :



تولدت مبارک حامد عزیزم...
چه بغض بزرگی دارم در دل،چشمانم چقدر خسته است،و چقدر خرسندم من...!
دستانم پراز افسانه است و هر روزم پر از رویا،چشمانم چه خیس اند و دلم چه عاشق...!
چقدر درمانده ام و چقدر خسته،چقدر بی قدرتم امروز،عاجز از زندگی و چه خوشبختم من...!
چه پر نیاز است همه وجودم،چه پر درد است همه روزم و چقدر زیبا می گذرد همه عمرم...!
آرزو را گذشتم،رویا را در خواب رها کردم،تا بگویم دستانم خالی خالیست و چه ثروتمندم من...!
نه زندگی را که تورا خواستم،نه بودن را که نبودن را پرستیدم.برای تمامی رنج هایی که کشیدم،برای تمامی اشک هایی که ریختم....چه پندار ساده ای بود...و تورا داشتن چه نعمت بی نیازی بود...!
می گذرم،از تمامی روزهای تنهایی زندگی ام،تمامی رنج ها را می خواهم،تمامی اشک ها را به صحن چشمانم می کشانم،تمامی دردهایم را دوست می دارم،تنها از برای داشتن چشمانت و چقدر دیوانه ام من...!
تو بگیر دستان این دیوانه را،به زنجیر غم بکش،به دار درد بیاویز،بگیر از من همه رویا و آرزویم را،همه زندگی ام را اما نه دنیایم را،دنیای من!
I have a big sob in my heart, my eyes are tired, and how satisfied I am
My hands are full of myth, all my days are full of dreams. My eyes are wet and how my heart is lover
All my existence is needful ,all my days are painfull, and how beautiful is passing my lifetime
I left the wish, I left the dreams in lights out, to say that my hands are empty and how wealthy I am
I want you not my life, I commend naught not exist, for all afflictions that I tolerate, for all my tears…how simple imagination that was, and having you is a needless gift
I am passing from all my life wishes, I want all afflictions, I bring all tears to the scene of my eyes, I love all my pains, just for having your eyes, and how mad I am
You! Held the hands of this mad, enfetter with grief, gibbet with pain, devest all my dreams and my wishes, and all my life but not my world, O' all my world!

هستیم را با تو قسمت خواهم کرد
چشمهایم را به تو خواهم داد
وقلبم را با قلبت گره خواهم زد
وبر تمامی تردیدهایت دیوار خواهم کشید
و قدم هایم را با تو هم قدم خواهم کرد
اشکهایم را به باد خواهم سپرد
و تمامی لحظات با تو بودن را
در قلبمان ثبت خواهم کرد.

وقتي احساس ميکني قابل دوست داشتن نيستي
وقتي احساس بي لياقتي و نا پاكي مي كني
وقتي احساس مي كني كسي نمي تواند دردهاي تو را التيام ببخشد
به ياد داشته باش دوست عزيز من خدا مي تواند.
وقتي به انتها مي رسي و گمان ميكني
کسي نيست تا صدايت را بشنود
به ياد داشته باش دوست عزيز من خدا مي تواند.
وقتي گمان ميبري كسي نمي تواند
به خود واقعي درون تو عشق بورزددوست عزيز من به ياد داشته باش خدا میتواند.

برخی ازدانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند.
برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند.
شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها ولذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.
در آن بین، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد:
یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند...یک ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود.
شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند.
ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد...
همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرارکرد و همسرش را تنها گذاشت.
بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید.
ببر رفت و زن زنده ماند...
داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.
اما پسر پرسید:آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟
بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!
پسرجواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که : عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.ازپسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود...
قطره های اشک، صورت پسر را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان میدانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار میکند.
پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خودبه مادرم و من بود...
آدم ها را از انچه درباره دیگران می گویند بهتر می توان شناخت تا از انچه درباره خود می گویند.
یعنی میشه که ما دو تا یه روزی به هم برسیم؟
مهم فقط رسیدنه ، حتی اگه کم برسیم
یعنی میشه خوشی بیاد دور ما توری بکشه؟
به آرزوهاش برسه هر کی که دوری بکشه؟
یعنی میشه شب بشینم دست روی موهات بکشم؟
کاشکی بدونم چقـَدَرباید مکافات بکشم
یعنی میشه که شونه هات فقط پناه من باشه؟
چرا تا حالا نشده ، شاید گناه من باشه
یعنی میشه که دستامون با هم مثل یه رشته شه؟
هر کی برای اون یکی درست مثل فرشته شه
یعنی میشه با هم واسه خوشبختی زحمت بکشیم؟
یه خواب راحت بکنیم ، یه آه راحت بکشیم
یعنی میشه بازم بگی دیوونتم من ، دیوونت؟
دوباره عاشقم بشه اون دل مثل رودخونت
یعنی میشه با هم باشیم من و خدامون و خودت؟
درست مثه تولدم ، درست مثه تولدت
یعنی میشه که جای من فقط روی چشات باشه؟
تکیه کلام تو بازم ، من میمیرم برات باشه؟
یعنی میشه فقط یه بار خدا به ما نگا کنه؟
یعنی میشه تو دفترش یه لحظه اسم ما باشه؟
یه چیزی بشکنه فقط ، اونم طلسم ما باشه ...
چند تا دوسم داري ؟ همیشه وقتی یکی ازم می پرسید چند تا دوسم داری یه
عدد بزرگ میگفتم، ولی وقتی تو ازم پرسیدی چند تا دوسم داری گفتم : یکی !!!
میدونی چرا ؟چون قوی ترین و بزرگترین عددیه که میشناسم . دقت کردی که
قشنگترین و عزیز ترین چیزای دنیا همیشه یکین ؟ ماه یکیه ... خورشید یکیه ...
زمین یکیه ... خدا یکیه ... مادر یکیه ... پدر یکیه ... تو هم یکی هستی ...
وسعت عشق من به تو هم یکیه ... پس اینو بدون ازالان و تا همیشه یکی
دوستت دارم .
باز هم دلتنگي ، باز هم گريه هاي شبانه ام
يه عاشق غمگين ، در حسرت شبهاي بي ستاره ام
سخت دلتنگم ، سخت بيقرار و بي تابم ...
كجاست شانه هاي گرم و مهربانت ، تا گريه كنم ؟
كجاست آن لبخندهاي عاشقانه ات تا باز هم ديوانه شوم ؟
چرا ديگر درد دلي براي گفتن نداري ؟
چرا اشكهايت را از من پنهان مي كني و حرفي براي گفتن نداري ؟
چرا قلب عاشقم را در انتظار چشمانت مي سوزاني ؟
آنقدر دلتنگ چشمانت هستم كه نمي توانم در هيچ چشم ديگري نگاه كنم
آنقدر بيقرارم كه هيچ اتفاقي ، دل غمگينم را شاد نمي كند
براي گريستن ، شانه هايت را كم دارم
شانه هايي كه بارها و بارها در خواب و خيال ، تكيه گاه دل عاشقم بود
براي عاشقي ، نگاههاي زيبايت را كم دارم
نگاههايي كه تنها دليل زندگي و عشقم شد
چرا ديگر براي غصه ها ، اشكها و دلتنگي هايم جوابي نداري ؟
شب دراز است و من هنوز هم در انتظار نسيم صبح سپيد مانده ام
اي دل ديوانه ي من ! با غمهايت بساز و با اشكهايت بسوز ، اما دم نزن
اي دل عاشق و بيقرار من ! صبر كن شايد نسيم ، خبري از عشق برايت بياورد
اي دل بساز ! شايد قاصدك خبري از يار آورد
صبر مي كنم و عاشق مي مانم كه خوشبختي از آن عاشقان است

دعا می کنم که هیچگاه چشمهای زیبای تو را در انحصار قطره های اشک نبینم و تو برایم دعا کن ابرچشم هایم همیشه برای تو ببارد
دعا می کنم که لبانت را فقط در غنچه های لبخند ببینم و تو برایم دعا کن که هر گز بی تو نخندم
دعا می کنم دستانت که وسعت آسمان و پاکی دریا و بوی بهار را دارد همیشه از حرارت عشق گرم باشد و تو برایم دعا کن دستهایم را هیچگاه در دستی بجز دست توگره ندهم
من برایت دعا می کنم که گل های وجود نازنینت هیچگاه پژمرده نشوند
برای شاپرک های باغچه ی خانه ات دعا می کنم که بال هایشان هرگز محتاج مرهم نباشند من برای خورشید آسمان زندگیت دعا می کنم که هیچگاه غروب نکند
و بدان در آسمان زندگیم تو تنها خورشیدی پس برایم دعا کن ، دعا کن که خورشید آسمان زندگیم هیچگاه بدون تو غروب نکند
ویرانه نه آنست كه جشمید بنا ساخت
ویرانه نه آنست كه فرهاد فرو ریخت
ویرانه دل ماست كه باهرنگه تو
صدباربناگشت و دگر بار فروریخت
به تو تقدیم می کنم، هستی ناقابلمو
با تو تقسیم می کنم، دار و ندار دلمو
خوشبخت زوجهايي هستند كه پس از به صدا در آمدن زنگهاي ازدواج، به علاقه و گذشت نسبت به يكديگر ادامه ميدهند.
خوشبخت زوجهايي هستند كه درحالي كه دوستان خوبي براي يكديگر هستند، به هم احترام ميگذارند و ادب را رعايت ميكنند.
خوشبخت زوجهايي هستند كه پس از سالها زندگي مشترك، هنوز هم سر به سر يكديگر ميگذارند و با هم شوخي ميكنند.
خوشبخت
زوجهايي هستند كه نسبت به همسرشان، عشقي بيپايان را در قلب خود احساس
ميكنند و نسبت به قول و قرار حين ازدواج خود، پايبند و وفادار باقي
ميمانند.
خوشبخت زوجهايي هستند كه از فرزندان خود به خوبي مراقبت ميكنند و آنها را هدايايي الهي در نظر ميگيرند.
خوشبخت
زوجهايي هستند كه قبل از خوردن غذا از خالق خود سپاسگزاري ميكنند و هر
روز، اوقاتي را به مناجات و راز و نياز با معبود خود اختصاص ميدهند.
خوشبخت زوجهايي هستند كه هرگز صداي خود را به روي يكديگر بلند نميكنند و خانه خود را به مكاني امن و پرآرامش تبديل ميكنند.
خوشبخت زوجهايي هستند كه در كنار هم در كارهاي خيريه شركت ميكنند و نيازمندان را در شادماني خود شريك ميكنند.
خوشبخت زوجهايي هستند كه بدون دخالت دادن اقوام خود، در كنار هم با صبر و شكيبايي مشكلات خود را حل ميكنند.
خوشبخت زوجهايي هستند كه در مورد امور مالي به درك و تفاهم متقابلي رسيدهاند و به طور شراكتي مخارج خانه را تحت كنترل دارند.
خوشبخت
زوجهايي هستند كه زندگي خود را با امور دنيوي درنياميختهاند، از خود
گذشته و ايثارگرءے؛ىى هستند و صداقت و روراستي را پيشه خود كردهاند.
شبي ساعت يازده و نيم، زن سالخورده و ناتواني در گوشه بزرگراهي، زير رگبار تند و طوفان در انتظارءے؛ ّّ تاكسي بود. اتومبيل او از كار افتاده بود و زن نياز به كمك داشت. در حالي كه مانند موش آب كشيده خيس شده بود، براي اتومبيلهاي عبوري دست تكان ميداد، ولي هيچ رانندهاي، ذرهاي از حركت خودرواش نميكاست و انگار هر يك شتابان به سويي در حركت بودند. زن در حالي كه نااميدانه، در هوا دست تكان ميداد، ناگهان متوجه شد كه اتومبيلي سفيدرنگ و گرانقيمت سرعت خود را كم كرد و كمي جلوتر ايستاد. راننده كه مرد جوان و مرتبي بود، از اتومبيل خود پياده شد و به سوي زن رفت. زن پس از شرح مشكل خود از مرد جوان درخواست كرد كه او را به خانهاش برساند. به نظر ميرسيد كه خيلي عجله داشت و ميبايست هر چه زودتر به خانهاش بر ميگشت. وقتي زن مقابل خانهاش رسيد، با عجله نشاني خانه مرد جوان را گرفت، از او تشكر كرد و به سرعت داخل خانهاش شد. يك هفته بعد، زنگ خانه مرد جوان به صدا در آمد. وقتي مرد در را باز كرد، در كمال تعجب بستهاي بزرگ را ديد كه يادداشتي قرمزرنگ روي آن به چشم ميخورد. در آن نوشته شده بود: «من همان زني هستم كه چند شب قبل، ميان بزرگراه در طوفان گير افتاده بودم. در زير رگبار تند، همه اميدم را از دست داده بودم. باران لباسهايم را خيس كرده بود و قلبم از بيتوجهي رانندگان عبوري به درد آمده بود. وقتي همه اميدم را از دست داده بودم، تو از راه رسيدي و بزرگوارانه كمكم كردي. خيلي از تو متشكرم، چون اگر كمكم نكرده بودي، آن شب به موقع بر بالين همسر بيمار خود نميرسيدم. به خاطر لطف و محبتي كه در حقم كردي توانستم چند دقيقه آخر عمر همسرم در كنارش باشم. تا آخر عمرم، مديون تو خواهم بود. به اميد آنكه هر چه از خداوند بزرگ ميخواهي، برآورده شود.» مرد جوان كه اشك ميريخت، فقط به آن شب باراني فكر ميكرد و كمكي كه از روي وظيفه و انسان دوستي انجام داده بود. بله بايد همانطور با ديگران رفتار كرد كه دوست داريد با شما رفتار كنند و مطمئن باشيد كه اگر صميمانه و خالصانه دست ناتواني را بگيريد، روزي دست شما نيز گرفته خواهد شد.

